تبليغاتX
پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ هيچي نيست.
تکه هايي از زندگي مَن :

 

 

 


اين روزها

 

يعني دويدن..


يَعني   پروژه..


يعني مقاله هاي  ترجُمه   شده..


يعني تا چار صب بيدار موندن و  هم آغوشي   با برگه هاي کتاب ا ُگاتا


يعني الطاف بي شائبه ي   ناشناس هايي که با چشم  کتمان  ميکنند بي شائبه بودن را..

 

و از اين روست که ادمي    سَ گ  ميشود!

 


اين روزها  يَعني  بعد از کلاس دکتر مقدم با سرعتي که از صفرشدن مشتقي  مُضح ِک  پيدا

 

ميشود با"سانيا" پيش به سوي  دريا  و و ِلو شدن روي تخته سنگهايي که گُمند،

 

وينستون به لب سخنرانيت را تمرين کني ..

 


اینروزها يعني  قار  قار  کلاغي زخمي در ساحل که باخ را به  گريه می اندازد

 


اين رفيقه ي ما هم سرش را گرم ِ موزيکي ميکند که مارا هم از ح ِفظ  متن مي اندازد..

 


اين روزها يعني  قَهقهه ي  نم نم باران واین  شبها یعنی هـِق هق  بي وقفه باران !

 

 

یعنی نیست شدن آدم ها

 


يعني گوشه ي سلف با معده اي که پر شدست از  عُق  به اين فکر کني که چه طور

 

هـوشمندانه،،دنيا ،، خدا،، در گوشت زمزمه کرد:

 

 آرنيکا،کوسه ي درياي شمال

 

عذاب  وُجدانت  را ،دولت   نامردت  را در دلت نگهدار .. بين خودمان بماند تو  آدم

ن ِميشوي

 

 


اين روزها يعني چايي خوردن بي وقفه ي من و همان رفيقه ي معروف در تک تک کلاس های  دانشکده فني

 و سر و کله زدن هاي بس عجيب و در اخر فصل  مُشترک هايي  به نام دلتنگي هاي

 

ظَريف و اشک هاي  نجيب و سر درد هاي   خَطير  و طوفان هاي  مهيب و

 

 وضوهاي ادم هاي عجيب و پشيماني هاي هميشگي اين  حَقير ...

 

 


اين روزهايعني به اِجبار  ِ دکتر محمدي بشوي ماشين حل التمرين ترم پاييني هاي   ماماني!

 

 
يعني درياي  جُنوب  و پتک شدن اشعار حافظ....

 

 یعنی  بحث های  بدیهی  و  بیهوده ی انتخابات !

 

 يعني تکرار خاطرات مدفون شده ..

 


يعني توحتي وقتي نداشتي غرق در  دف   زدن هاي  فروغ شوي..

 

 

 

الباقي بماند در دلم..زيادي گره عُقده  باز کردن ته ِ دل را ميزند..مثه قندک هاي کريهِ مربا..

 

 

 

پ ن یک: این پست  شاید  بی عکس بماند ..اعتراف   به  بدبختی، خود  

 

،بهترین نمایش ست!

 

 پ ن دو: از انتخابات هم  نمیگم.. چون..............................................

 

 پ ن سه:لطفا حرف "ع" در کلمه ی  یَعنی   با لهجه ی غلیظ  خوانده نشود

 

نوشته شده توسط هیچ بزرگ!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت 20:51 توسط arnica |

 

کفرنامه اي بيش نيست..پرت و پلاهای دل که بر دیوار چنگ میزند...


ساعت :9:28 چهار شب پیش


اري ..
هرعدم کتابيست نه شايد آدم,

انسان ناميده گشتيم.
کس نبود بانگ بر ارد چرا بر ايشان,,,انسان ها امتحان نگردد,باورشود انسانست.

[آرنيکا آرنيکاست ,خواه انسان خواه حيوان ,خواه عاقل خواه لايعقل.....چیز جدید که در چنته نداری...گفته بودی انسان انسانست....چراااااااااااااااااااا؟

خدا جايي نبود جز پشت سرمان ,,, چاه هم که حفر ميشد خود او پشت سرمان بود,, کوچک بود بود و پهناور چون بوم 70در 60 با طرح پروانه

.


نميدانم چرا پشت سرم هیچ چشمي نيست,قلب انسانست که در هم آشفته ست و خون بالا می اورد..

سر که گيج ميرود ,طاقت تاب ميشود ,طاقت که تمام ميشود دهانم ناله ميکند - نه شايد اين زبانم 
گلويم که ناله ميکند زبانم شيرين ميشود ,شيرينتر ز بوسه اي با طعم فلفل و عسل.


[يهودا ديروز به من وقت داد.با دو عقل کوچکمان ويرايشش کرديم...


از کوه که پايين مي آمدم به خود گفتم شايد شفا بخشم.


قطعه قطعه ي زمين بهشتي را در قلب دوزخميان که کاشت ,محو گشت.
خاک نمناک بود .
برگها چکه مي کردند,در گودي درختي ,پروانه اي در تقلا بود که بالهاي شبنم الودش را باز کند و پروانه در آيد .

 

خواستم فريادي از جگر بر کشم مگر ارامش يابم.
هر چند در اين پهن دشت با خداوندي,دل صدها و صدها بار خواسته فرياد کشد,قادر نبود.
.
.
چه کند بیچاره تواني برایش نمانده بود,

در اين احوال معده ام درد ميکند.
از بس به خوردش فرياد داده ام ,از بس ناله های چشمهايم را قورت داده است کلافه میشود.

لبهایم تلخ خندي میزند,اين تلخ خندها مرا زجر مي دهد.


[من سالهاست در رژیم هستم...


اعوذ بالله من الشيخان الرجيم ...


نوک پا...
معده ام اجازه نميدهد...


چرخشي ميزنم ,حواسم که نيست ,فريادهايم قطره قطره ي عرق مي شود روي صورت , روي تمام پوست خسته ي روح و جان و بدنم...
.
.
.
و پروانه روي پوست خيسم ,نوش ميکند.حق حلول یافته بود...

دریچه ای دارم به اندازه ی یک بوم 70در 60 با طرح پروانه ...

 

نوشته شده توسط آرنیکا

یا علی

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11ساعت 21:55 توسط arnica |

به نام آهن و گندم...به نام قلم...به نام دل بيچاري که ميخواند و مينوشد و ميرقصد.آه ,,,به چه سازي؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 

بگذريم.
اين يه ورق کاغذ.چي مينوشتي؟

برگه

دلتنگي؟
ذوقيدگي؟(اين کلمات مبهم و من دراوردي خالقش منم!)
متن؟
شعر؟
داستان کوتاه؟
زندگي نامه؟
مرده گي نامه؟
يا شايد هم نقاشي...
بگو...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28ساعت 21:17 توسط arnica |

 

اين متن را يا نخوانيد يا انقدر بلند بخوانيد که حنجره اتان درد بگيرد!

پنجشنبه,صبح,نرسيده به کوچه شهردار.
کولمو درست ميکنم يه نگاهي به کوه ميندازم ...چه هواي خوبي!
و زمزمه هام شروع ميشه ...
 

يک نفر مياد که من منتظر ديدنشم
يک نفر مياد که من تشنه ي بوئيدنشم.
..(1)


و يک اعلاميه:
مراسم پرفيض حسيني.مکان ...
پرفيض؟   پرفيض!
ياد مراسم چند روزه ي زنعمو افتاده بودم.چه مراسم پرفيضي.
و ما زنان با لباسهايي با مارک فرانس و جنجالي که حتي نميدانيم اين لباسها يک متر پارچه برده است يا نه ادعاي مسلمانيمان ميشد! خواننده در طبقه
ي بالا نام حسين را مکررا و با شور ميخوانَد
_و در اين ميان ما دخترکان با موهايي ارايش شده و فيس هايي اضافي (که اگر بر سنگ زني خوردش ميکند)_
قلبمان به طپش مي افتد!

.

.

.

.

و ناگهان اين زنان ,اين زنان به اصطلاح مسلمان وما دخترکان پر از ادعا ,هاي و هويمان به اسمان ميرود,
و ما هم چنان در مجلسي پر فيضيم...و ادعاي غم حسيني ميکنم!و فقط لباسهاي سياهمان ابرويمان را ميخرد!
حامد از طبقه ي بالا مي ايد.و نميدانيم چرا با مچ دستش ور ميرود...  
    [او درگير ست و بعد از او همه امان درگير ميشويم]

روبانهاي سبز ... و ما به اصطلاح مسلمانان
   شرقي ترين مسلمانان نميدانيم اين تکه پارچه ي باريک 
                                                _باريک به اندازه ي يک سانت _
  را چه طور ميان جواهر الات مزخرف خود جا دهيم.


و اي کسانيکه ايمان اورده ايد...!


 ايمان؟
ايمان ما درميان چه چيزهايي گم شده بود!
گم شده است!
چه چيز ميخواهيد؟
و ما آدمکان دوپايان
با بستن اين رنگين پارچه
از حسين عاشق(2) خواهان و خواستاريم.
_توضيح ادعاي اينکه

شايد محمد رضا: "يا حسين" بابا باهام موافقت کنه
شايد سونيا: "يا حسين" ,امسال پزشکي قبول شم
شايد نوشين: "يا حسين"کمکم کن خرخره ي امين رو بگيرم.
و ....
     و شايد من
        [منه درد به در]
          بس نيست اين همه بالا و پايين؟
                   باور کن جاده خسته کننده شده.


و ما از يک عاشق چه چيزهايي ميخواهيم!!!!!
از انساني که در راه معشوقه سر بر خاک نهاده ...
ميبيني!آنقدر دچار روزمرگي و شب مرگي شده ام که يادم رفته بود در عربي خونده بوديم خدا مذکر است.
شايد حسين والاترين عاشقي بوده که خود مذکر بوده و عاشقِ مذکري والاتر از خود بوده!

 

 

جالب است
در اين خاک
در اين
سرزمين شرقي
که هر يک از ما دم از ارشک و کوروش و اميرکبير ميزنيم روسپي گری و فحشا بيداد ميکند
ميبيني چه طور مذکران عاشق هم جنسان خودند؟
حسين و خدا کجا و اين جماعت کجا!
هلا ,با شمايم,يکي ظرفي دهد ,دارم بالا مياورم.

.

.

.
.
.
.
داشتم ميگفتم
و ما هم چنان در مجلسي پرفيضيم.
با خواستارهايي مزخرف ... و ما خود گم شدگانيم.
صداي گريه ها بلند و بلند تر ميشود, اگر چشم نداشتم بي گمان در دل ميگفتم خوشا به سعادت اين جماعت که براي پاکدلي حسين بي وقفه ميگريند

      هلا يک _دو _ سه_
       تکرار ميکنم
       ماخود گم شدگانيم

 


توي همين افکار بودم که راهمو کج کردم و از يه کوچه ديگه زدمو رفتم.

1.نام شعر مربوطه:هميشه غائب
2.حسين (ع)

نوشته شده توسط آرنيکا ,صبح جمعه 11:22
يا حق

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/18ساعت 14:50 توسط arnica |

 

تنهايي

نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايي‌اش تنهايي ...

گفت: تنهايي‌ام را به بهاي عشق مي‌فروشم. كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟

هيچ‌كس پاسخ نداد

 

 

گفت: تنهايي‌ام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفت‌وگو كنيد تا از يرت برايتان بگويم

هيچ‌كس با او گفت‌وگو نكرد

و او ميان اين همه تن، تنها فانوس كوچكش را برداشت و به غارش رفت. غاري در والي دل. مي‌دانست آنجا هميشه كسي هست. كسي كه تنهايي مي‌خرد و عشق مي‌بخشد .

 

 

او به غارش رفت و ما فراموشش كرديم و نمي‌دانيم كه چه مدت آنجا بود .

سيصد سال و نُه سال بر آن افزون؟ يا نه، كمي بيش و كمي كم. او به غارش رفت و ما نمي‌دانيم كه چه كرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمي‌دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟

اما از غار كه بيرون آمد بيدار بود، آن قدر بيدار كه خواب آلودگي ما برملا شد. چشم‌هايش دو خورشيد بود، تابناك و روشن؛ كه ظلمت ما را مي‌دريد

از غار كه بيرون آمد هنوز همان بود با تني نهيف و رنجور. اما نمي‌دانيم سنگيني‌اش را از كجا آورده بود، كه گمان مي‌كرديم زمين تاب وقارش را نمي‌آورد و زير پاهاي رنجورش درهم خواهد شكست

از غار كه بيرون آمد، باشكوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني. اما ديگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سكوت نوشيده بود

 

 

اين بار ما بوديم كه به دنبالش مي‌دويديم براي جرعه‌اي نور، براي قطره‌اي يرت. و او بي‌آن كه چيزي بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن كه چيزي بخواهد

او نامي نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي ...

التماس دعا ..... يا حق

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07ساعت 18:1 توسط arnica |

 

شکوفه هاي روشن شبتاب
                                           همه روز هاي نرفته
                  همه امروز ست
همه روزهاي رفته هم
                            
                               شب که بيايد
             شب مجبور ست  
                                               تمام شکوفه هاي روشن شبتاب را
                                      باور کند
حالا اوازي بخوان

ميدانم اين بادهاي گرسنه
                 از چيدن بي هنگام نيزارها امده است

 اما سرت راکه بالا بگيري
                                             يک اسمان
                  مرواريد پراکنده ان بالاست


                                                                                   مهم نيست
                                                                  افتاب باشد
                 رد پايي کمرنگ همين پرنده تا پشت کوه
يعني خيلي چيزها

                                        چراغ را بالاتر بگير...
          

 

...

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/08/15ساعت 10:22 توسط arnica |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/29ساعت 15:51 توسط arnica |

 

هوم؟

_هوم نه بله؟

بله؟

_تو که ميدوني چي ميخوام بگم

چي؟

_از دست خودت خسته نشدي؟

اوهوم

_خب؟

هيچي

_باز شروع کردي؟خفه کردي منو.ديوونه.تو عمرم مثه تو ... نديدم.

مواظب حرف دهنت باش.توهين نکن.ميدونم ديوونم.تو ديگه تکرار نکن.

_من هيچ توهيني بهت نکردم...

چرا کردي.تو روز روشن و دروغ؟

_دروغ کجا بود؟دختري که مثه ادم.هوا.زمين.درخت.سنگ...نيست پس چيه؟

نميدونم.خدا شاهده نميدونم

_دلم واست ميسوزه

دلت براي خودت بسوزه.تو عمرمم کسي اين حرفو بهم نزده بود.به چه جراتي...

_بس کن.باشه.باشه.ميدونم که ميدوني خوب ميدوني.دستت چه قدر داغه؟

ولم کن.حوصله ندارم

_ميدونم بازم هوايي شدي.بازم کلافه اي

بس کن ديگه.ميگي چي کار کنم؟

_خودت ميدوني بايد چي کار کني.شکست که شکست.مهم نيس.

مهم نيست؟

_.تکراري شدن,اين زل زدن هاي زمستونيت.اين گريه هاي شب عيديت.اين لج کردناي تابستونيت.پس هنوز جا براي صبوري داري.براي کلافه شدن.پس هنوز مهمه.واقعا ميتونم بگم حقته.کيف ميکنم

 

 

ببين ...خيلي سخته.حس ششم هم خوب چيزيه ها.

_ميدونم سخته.اما چه ميشه کرد؟نميدوني که ميدونم تو ميدوني.اما حرف هيش کي رو هيش کي رو گوش نميدي.

واقعا هيش کي رو؟.

_البته...اصلا بي خيال.اومدي موهاتو شونه کني بري.راس راس ايستادي.اين قدرم اون بورس رو, رو من نکش.خش افتاد روم
د...برو ديگه.گفتم تا نشکوني نميتوني.

_آرنيکا؟

بله مامان؟اومدم,,,يه لحظه.ببين چي گفتي؟بشکونم؟اومدم مامان.اومدم

 


 نوشته شده توسط آرنیکا

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/22ساعت 9:10 توسط arnica

سلام...

نميدونم اسم اين متن رو چي ميشه گذاشت ,,,اما ميزارمش مهر ورزي



 


تنهايي.          ؟؟؟           پسرک به راه افتاد....تا شايد پيداش کنه,,,

چي رو؟مهرورزي رو.

روز ها و شبها...

به بيابوني رسيد برهوت.و تنها يار :ستاره ها

 

 


مدتها گذشت,تا اينکه به پيرمردي رسيد.پيرمرد با چوبدستي به او اشاره کرد.اي جوان تو و اين بيابان؟
_من دنبال مهرورزي ميگردم
_اگر پيداش کردي از طرف من ازش بپرس:چه طور ميشود هم ديد وهم نديد؟
از حرفهاي پيرمرد چيزي نفهميد.زير اون گرما بيشتر ميخواست غرولندي کند که اي بابا اگه ادرسشو ميدوني بهم بگو اگه هم نميدوني بگذر.به خاطر سن پيرمرد گفت:حتما...حتما

به راه ادامه داد.شب شد.خسته وکوفته.پيرهنش پر از چرک.ميخواست داد بزنه.پس کو.من خستم.

 

صدايي اومد:
دنبال چه هستي؟
سرش را چرخاند.نميدانست صدا از کجاست.مبهوت و در مانده بود.دوباره صدا پيچيد:من هستم,,,ماه.بالاي سرت
انگار فضاي اطراف همه گوش بودن.گيج از صداي گنگ سرش را بلند کرد.ماه پرسيد:دنبال چه هستي؟
_دنبال مهر ورزي
_مهرورزي؟مگروجود دارد؟
_پيداش ميکنم.مثه اينکه تو هم نميدوني...
_نه.اما هر وقت ديديش بهش بگو چه طور ميشه هم داد و هم نداد
با انکه چيزي زيادي درک نکرده بود با سر تاييد کرد

صبح به راه افتاد
با خودش حرف ميزد.کلافه شده ي چرک پيرهنش.
با لحن نسبتا هميشگيه مربوطه که برايش بسيار اشنا بود بر خورد.
سلام عليکم و ...چقدر بي روح مانده اي جوان.
_سلام.دنبال مهرورزي ام
_مهرورزي؟ان هم در اين دنيا؟
_اره ومگه چيه؟
_پس هر وقت ديديش از طرف من بپرس چه طور ميشود هم رفت و هم نرفت؟هم دید و هم ندید..

هم شنید و هم نشنید...هم گفت و هم نگفت؟!

 

 

خسته گفت:اگر ديدم

به نويسنده اي بر خورد با همان صداي نسبتا تيز که نشاندهنده ي يک صداي ادبي بود:سلام,جوانک به دنبال چه هستي؟ان هم دراين بيغوله!
_دنبال مهرورزي هستم. و شما؟
نويسنده عينکش را روي بيني اش پايين اورد و گفت:هر وقت او را ديدي بگوچه طور ميشود هم نوشت و هم ننوشت
بي جواب راهش را گرفت

 

 


به دانشجويي رسيد.متعجب با خود گفت اين ديگه اين جا چي کار ميکنه؟
سلام.ميشه از طرف من ازمهرورزي بپرسي :چرا همين که ميام با مهرورزي کنار بيام نفسم , نفسم م م م....
وهمان جا نفس دانشجو گرفت و مرد


کنار درختي نشست.به وقايع پيش امده فکر کرد.پيرمرد.جوان دانشجو.ماه ومهمتر مادرش که ميگفت هر وقت ديديش بگو:چه طور ميشود گفت و عمل کرد؟....گوشهايش را تيز کرد.دو پرنده ...
_من نميدونم مهرورزي کجا بود که اين جوان بيکار دنبالش ميگرده
_منم نميدونم.اخه کدوم ادم عاقلي ...
تا سرش را چرخاند ان دو پرنده دور شدند.تا توانست به هرچه پرنده و ادم عاقل و فحش داد.سر به تن هيچ احدي نباشه.

...

 

 



تا چشم کار ميکرد دريا بود....
شلوارش تا زانو بالا زد و وارد اب شد.ماهي بزرگي او را ديد .ان طرف تر رفت.
_بيا.رسيدي.مگر دنبال مهرورزي نبودي؟بيا.
جوان بي توجه خودش را داخل دريا انداخت
وهنوز هم پسرک در قعر دريا به دنبال مهرورزيست

 

بازنویسی شده توسط آرنیکا

 

يا حق

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/09ساعت 23:30 توسط arnica |

 

 


دغدغه طعم نان
اي کاش!
هرگز نرسته بود
در سرزمين من!
اي کاش
هرگز نبود!


عفاف
عفاف را
در پيكر عريان و تب گرفته ي
دختري
ميتوان جست وجو كرد
كه
جسم خويش را
-در نهانگاه كوچه-
براي تكه ناني
به حراج ميگذارد

 

 

و نان خويش را
با خواهران كوچك اش
تقسيم ميكند. ......

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/30ساعت 14:53 توسط arnica |